خرید بک لینک
يه روزي براي خريد از خانه بيرون رفتم. تنها دخترم زينب را ترسيدم توي خانه تنها بگذارم. دختر بچههاي همسنوسالش توي كوچه بوديد. گفتم باش با بچهها بازي كن. دلشوره داشتم. شيشه دست زينب را پاره ميكند و زبنب خون را كه ميبيند جيغ ميكشد. زن همسايه با صداي گريه زينب به كوچه مياد. زينب را بغل ميكند و به طرف خانه ما ميدود بچهها ميگن كه مادر زينب رفته بازار خريد. زن همسايه همينطور با همان چادر خانگي فقط مقداري پول برميدارد و زينب را بيمارستان ميبرد. دستش را بخيه ميزند پانسمان ميكند و به خانه مياورد. همينكه وارد كوچه ميشود منم سر رسيدم. ازينكه اين ط

برچسب: نویسنده: امیر مقدم تاريخ: چهارشنبه 27 مرداد 1400 ساعت: 18:12

صفحه بندی